تبليغاتX
ساده دل


ساده دل

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست ... به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم ... مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟؟ مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من  زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟  بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟
نوشته شده در 88/04/28ساعت 20:3 توسط M..B | |

دلم گرفته دلم میخواد بنویسم اما چند دقیقه هست نمیدونم چی بنویسم

بغضم گرفته...

فقط برام سکوت مونده.نمیدونم چی کار کنم نمیدونم چیو بنویسم که قبلا ننوشتم

الان به این فکر افتادم به روزای اولی که وبم و ساخته بودم و چه جوری می نوشتم آره خیلی عوض شدم

اون وقتا اگر می خندیدم واقعا از ته دل می خندیدم اما این روزا اصلا خنده هام از دل نیست... اصلا شوخیم نمیاد

اون روزا اگر مینوشتم با عشق مینوشتم می دونستم کسی که می خواستم بخونه میخوند اما امروز حتی نمیدونم میخونه یا نه!....

اون روزا از دوست داشتنم ار عشق و واسه اون مینوشتم اما الان از بغض از دوری از تنهایی از فراموشی از ندیدن کسی که دلیل زندگیم هست دارم دیوونه میشم

خسته ام اما خوابم اصلا نمیاد...   رپ گوش میدم اما غمگین... ( ) خواستم تیکه هایی از رپ و که گوش میدم بنویسم اما بیخیال شدم

ددیوونه کسی بودن خیلی سخته .. شنیده بودم اما باورم نمیشد ... اما آره باورم شده خیلی وقته

 (دلم میخواد بنویسم اما هی میگم به خودم ننویس میگن بی جنبه هست و چه میدونم ... آخه وبم واسه چیه!!! آخه اگر اینجا ننویسم میترکم آخه اگر واسه خودم واسه دلم واسه اینکه یکم خالیشم باید بنویسم... آخه نمیتونم ننویسم چیزی ندارم جز تنهایی جز تصور جز فکر جز ... اینو نمیخوام از خودم بگیرم )

یه چیز جالب امروز شنیدم یکی از خودم بزرگتر هست.گفت که عشق مثل چسب میمونه اگر به بار چسبوندیش و خواستی دوباره بکنیش و جای دیگه بچسبونیش نمیچسبه به خوبی

جالب بود خیلی واسم این توصیف جالب بود

چند ساله پر از این عشقم فراموشی که!!!! اگر عاشق باشی نیاز نیست بنویسم درک کردنش واسه کسایی که عاشق هستن سخت نیست . میدونم خیلی باید بگزره اینجوری شاید چند برابر این مدت

فقط نمیدونم دیگه با کدوم جون و با کدوم صبر.تا کی میشه عشقو ندید تا کی میشه؟؟؟

نمیدونم خودش عاشق بود یا نه؟ یعنی اونم درک میکنه!!! نه اگر میکرد...  

شاید دلیل دوری خودمم شاید باید فراموش کنم شاید ... اگر خودش عاشق باشه میدونه که این شاید ها معنی نمیده واسه کسی که با دیگری زنده هست و زندگی میکنه .نه!!!

کسی که با دیدن عشقش دیوونه میشه این دلیل که دوری به نفع عاشق هست و فراموشی معنی نمیده چون از قدیم که گفتن عشق عاشق با ندیدن کم نمیشه اما حصرت دیدنو روزا و شبا یکی شدن دیونه میکنه آدمو

کاش... کاش... و ۱۰۰۰ کاش ... کاش روز آخر اونقدر نگاهش میکردم تا الان کمتر محتاجش باشم کاش

بیخیال یا حق

نوشته شده در 88/04/19ساعت 1:39 توسط M..B | |

خدایا خیلی دلم گرفته

چرااااااااااا؟؟؟؟  آخه خدایا تا کی؟

خدایا اگه عشق اینه اگه عشق و با جدایی و دوری معنی می کنند چراا به وجود اوردی؟؟؟؟

خدایا بزرگتر و حکیمتر از اونی که بدی بنده هاتو بخوای

آره بدی

نه واسه آدم خواب میزاره نه زمان نه مکان نه...  خدایا دیگه صبر ندارم دیگه نمی تونم

امید!!!؟؟؟ تا کی؟؟؟ تا چه حد؟ چند شبو آدم میتونه با دل گرفتگی و ناراحتی و چشم اشک بخوابه؟؟؟ خواب ببینه ..و ...

تو که مخلوقم هستی میدونی!!!نه!!!

فراموشی؟ به چه قیمتی؟؟ اصلا میشه؟ خدایا اگه میشد تا این حد نمی کشید کارم!!نه!!!

تو بگو چی کار کنم؟ چی کار باید می کردم که نکردم؟ چی کار نباید میکردم که انجام دادم؟

از سر درد دارم میترککم 

از بغض دارم خفه می شم

چیزی بگو

راحتم کن

ایمان ندارم؟؟ اگه نداشتم چند سالی میشد که این دنیا نبودم نه؟؟؟

چند ساله به خودم میگم ... حکمته؟ صبر کن؟ خدا بزرگه؟ بدی بندش و نمی خواد؟ و ...

باید چیزی و ثابت کنم که نکردم ؟ عشقم و؟ ایمونمو ؟ چیو؟ دیگه به چه قیمتی؟ خدایا بریدم

دوست داشتن که جرم نیست نه؟؟ هست؟؟؟ چرا معنی عشق و دوست داشتن واسه من شده تاریکی و شب و سر درد و خواب دیدن و حسرت و دل تنگی و بغض و اشکایی که با تصور تصویر محوی که تو ذهنمه چشمو میگیره اما نمیریزه

دارم دیوونه میشم

این سوال ها چرت بود خدایا؟ یا واقعیت؟ دیگه خودمم نمی شناسم

یکم نفسم باز شد

آخه خدایا ... خیلی دلم پز ار حرف هست اما به اندازه همین نفسی که الان باز شد میزارم فعلا تو دلم بمونه

خدایا شاید باورت نشه اما تازگی ها  از خوابیدن میترسم از بیرون رفتن میترسم از خودم میترسم

آره اما باز عشقی و که تو دلم دارم به همه اینا ترجیح میدم چون

زندگی میکنم و میسازم به همه اینا

می خوابم و میزنم به تاریکی و بهش فکر می کنم   

چون دیوونشم

چون دوسش دارم 

نوشته شده در 88/04/11ساعت 0:44 توسط M..B | |

بی قرار توام

و

در دل تنگم گله هاست

 آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

نوشته شده در 88/04/10ساعت 21:15 توسط M..B | |

میبینی چه بی رحمانه ،

        گامهایت را بر تن آسمان کوبیدی!

هنوز جایش کبود است...

 و من هنوز نگاهم

            به ردپای خسته ی شبهاییست ؛

که بی بهانه برای آمدنت سحر شدند...

اما تو هنوز هم خود را پشت سایه ی شب پنهان کرده ای...

چرا...

نوشته شده در 88/04/05ساعت 10:40 توسط M..B | |

گریه نکن دل بیتاب از بی خبری
این شده عادت شبونه ی تو!!!
تا کی؟؟؟
بي خيال از اينجا رفتي
پشت سر نگاه نکردي
تو دلت نگفتي پس اون
همه خاطره چي ميشه!!!
آخه مگه من واست چی کم گذاشتم
عشق و دل و هرچی که از جوونی داشتم
...
تو نخواستي که بموني کنارم
پيش دل زارم
بدوني که من يه بيقرارم!!
بدوني که من چشم انتظارم!!
ندونستي با دلم چه کردي
تو نشوني از شباي سردي
تو نشوني از شباي سردي
نوشته شده در 88/04/02ساعت 0:29 توسط M..B | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست