تبليغاتX
ساده دل


ساده دل

نوشته شده در 88/03/29ساعت 11:51 توسط M..B | |

نوشته شده در 88/03/29ساعت 11:23 توسط M..B | |

 
نوشته شده در 88/03/28ساعت 9:33 توسط M..B | |

سيه چشمي به كارعشق استاد،به من درس محبت يادمي داد

مراازيادبردآخرولي من،به جزاوعالم رابردم ازياد!!!!

نوشته شده در 88/03/27ساعت 22:25 توسط M..B | |

هیچ عاشقی از دویدن به دنبال معشوق اش خسته نمی شود

هیچ عاشقی از دوری ها دم نمی زند

هیچ عاشقی از تنهایی ها نمی هراسد

هیچ عاشقی تعنه ها را از معشوق به دل نمی گیرد

و هیچ عاشقی وصال را در سر نمی پروراند

فقط به دو امید

چشیدن تعم شرین دویدن ها و دورری ها و تنهایی ها و تعنه ها فقط به امید لحظه ای دیدن معشوق

و نپروراندن وصال در خیال فقط به امید خوشبختی و خوشحالی معشوق با دیگران

نوشته شده در 88/03/18ساعت 17:59 توسط M..B | |

دیدن تو گرچه از از دور           واسه من یه جور امید ِ

یه چیزی  مثل  یه جادو         که  بهم  رهایی  میده

این   مهمه  که میدونم         واسه من چقدر عزیزی

                    من که جام عشق و دادم

                     چه بنوشی     چه بریزی

نوشته شده در 88/03/12ساعت 18:35 توسط M..B | |

 
نوشته شده در 88/03/11ساعت 0:10 توسط M..B | |

بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه میرقصد

               بت افسونگرم لب بر لب پیمانه میرقصد

بده ساقی شراب آتشین امشب خرابم کن

               که یار امشب به سودای دل بیگانه میرقصد

نوشته شده در 88/03/11ساعت 0:2 توسط M..B | |

وقتی هستی نيستم , وقتی نيستی هستم , وقتی هستم نيستی, وقتی نيستم هستی ای همه ی نيست شده ی هستی من, هستی من نيست می شود وقتی تو نيستی. چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی . شايد از هم نفسی با دل ما خسته شدی ...
نوشته شده در 88/03/08ساعت 23:34 توسط M..B | |

در سوت و کور ریل زمان ایستاده ام

   تاریک و روشن از هیجان استاده ام 

در گرگ و میش مبهم تردید ، تا هنوز

   بین یقین و شک و گمان ایستاده ام 

در امتداد قول و قرار همیشگی

   پای همان "همیشه بمان" ایستاده ام

من گردباد حادثه خیزم هنوز هم

   هر چند دیگر از دوران ایستاده ام 

رفتید و ابرها همه گرد آمدند و بعد

   باران گرفت و ... من پس از آن ایستاده ام

در شعله های داغ ترین های گم شده

   در انتظار همسفران ایستاده ام

در انتظار سبز شدن های بعد از این

   پشت چراغ قرمزتان ایستاده ام

من در کنار سایه ی خود ، دست برعصا

   تنها تر از خدای خود ایستاده ام

وقت غروب و ساعت رفتن به باد شد

   اما هنوز من نگران  ایستاده ام

نوشته شده در 88/03/03ساعت 23:18 توسط M..B | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست