ساده دل
باغمت ای آشناهرشب هماغوشم مکن همچوموج اشک ازدریای چشمم پامکش درپی خودچون حبابی خانه بردوشم مکن دردلم نقش هزاران داغ عشق مرده است بیش ازاین درسوگ عشق خودسیه پوشم مکن روي آن شيشه تبدار تورا"ها" كردم،اسم زيباي ترا با نفسم جا كردم،شيشه بدجور دلش ابري و باراني شد، شيشه را يك شبه تبديل به دريا كردم، باسرانگشت كشيدم به دلش عكس ترا،عكس زيباي ترا سيرتماشا كردم اي اشک ، گرم و آرام ببار بر گونه بيمار من ، اي غم ، تو هم لذت ببر از اين همه آزار من به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری ... دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری... راستی ، دل من را دیـدی ...؟!! " نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را.........
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


