تبليغاتX
ساده دل


ساده دل

نوشته شده در 87/04/27ساعت 11:36 توسط M..B | |

نوشته شده در 87/04/27ساعت 11:33 توسط M..B | |

حرف هایمان ناتمام...

 تا آغاز می کنیم وقت رفتن است!

و باز هم همان حسرت تلخ همیشگی ثانیه ها رفته اند حتی پیش از آن که باخبر شویم...

 گویی همین دیروز بود که در گوشم خواندی

"هرگز فراموشم نکن "

 ای دریغ ، چقدر زود دیر می شود...!

نوشته شده در 87/04/21ساعت 14:58 توسط M..B | |

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او امد و گفت: من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کار نیک انجام داده ای. فکر کن ببین ان را به یاد می اوری یا نه؟
او قکر کرد و به یادش امد که روزی در راهی که می رفت عنکبوتی را دید اما برای اینکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبور کرد.
فرشته لبخند زد و بعد تار عنکبوتی پایین امد و فرشته گفت تار را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنکبوت را گرفت و در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست انها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته به ناراحتی گفت: تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی دیکر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.......!!!!

نوشته شده در 87/04/21ساعت 13:33 توسط M..B | |

نوشته شده در 87/04/15ساعت 22:55 توسط M..B | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست