تبليغاتX
ساده دل


ساده دل

نوشته شده در 87/03/31ساعت 17:19 توسط M..B | |

نوشته شده در 87/03/31ساعت 17:18 توسط M..B | |

نوشته شده در 87/03/31ساعت 17:17 توسط M..B | |

 
خط زدم تمام دیکته های شب را

که می آموخت و حک میکرد در کودک ذهن من! که  دوست بدار این آدمها را

و امروز از اینهمه دوست داشتن ها ، چه مانده جز تلخی لحظه های دلتنگی

من امروز دلتنگ او و آن و آنهایی هستم که هرگز به دو حرف خاموش و غرق در فریاد من فکر نمیکنند

و

من

تنها مانده ام اینجا خاموش و تلخ

اگرچه هزاران حرف در دل دارم

نوشته شده در 87/03/29ساعت 11:9 توسط M..B | |

 

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند

نوشته شده در 87/03/25ساعت 10:20 توسط M..B | |

 

 

شاید می خواهم بنویسم تا پیدایت کنم

چه لبخند تلخی است 

                                       زمانی که . . . ؟

 کبوتری آشیان خوشبختی گذشته اش را می یابد

 و بوی گمشده و گمشده اش را

دوباره احساس می کند                                   

و با سلامی گرم 

خداحافظ می گوید

نوشته شده در 87/03/21ساعت 18:22 توسط M..B | |

زندگی ۲ چیز به من آموخت

آرزوی مرگ و مرگ آرزو

نوشته شده در 87/03/12ساعت 21:55 توسط M..B | |

عجیبه که

     تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره

     تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه

     تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده

     تا قصد رفتن نکنی کسی به طرفت نمیاد

                             و

تا وقتی نمیری کسی تورو نمیبخشه

نوشته شده در 87/03/12ساعت 21:50 توسط M..B | |

 

می خوام   به   سردی   شبهام   بخندم

می خوام    به    پوچی    فردام   بخندم

وقتی       میبینمت        با        دیگرونی

تو   اوج    گریه هام    می خوام    بخندم

می خوام   داد    بزنم     تنهای     تنهام

می خوام   وقتی   میگم   تنهام   بخندم

 

نوشته شده در 87/03/09ساعت 13:3 توسط M..B | |

اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم

 

 

نوشته شده در 87/03/08ساعت 19:13 توسط M..B | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست