ساده دل
که می آموخت و حک میکرد در کودک ذهن من! که دوست بدار این آدمها را و امروز از اینهمه دوست داشتن ها ، چه مانده جز تلخی لحظه های دلتنگی من امروز دلتنگ او و آن و آنهایی هستم که هرگز به دو حرف خاموش و غرق در فریاد من فکر نمیکنند و من تنها مانده ام اینجا خاموش و تلخ اگرچه هزاران حرف در دل دارم به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟ به چه می خندی تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه می خندی تو؟ به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است بخند شاید می خواهم بنویسم تا پیدایت کنم چه لبخند تلخی است زمانی که . . . ؟ کبوتری آشیان خوشبختی گذشته اش را می یابد و بوی گمشده و گمشده اش را دوباره احساس می کند و با سلامی گرم خداحافظ می گوید تا مریض نشی کسی برات گل نمیاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمیگرده تا قصد رفتن نکنی کسی به طرفت نمیاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمیبخشه می خوام به سردی شبهام بخندم می خوام به پوچی فردام بخندم وقتی میبینمت با دیگرونی تو اوج گریه هام می خوام بخندم می خوام داد بزنم تنهای تنهام می خوام وقتی میگم تنهام بخندم

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |





