تبليغاتX
ساده دل


ساده دل

خدایا خیلی دلم گرفته

چرااااااااااا؟؟؟؟  آخه خدایا تا کی؟

خدایا اگه عشق اینه اگه عشق و با جدایی و دوری معنی می کنند چراا به وجود اوردی؟؟؟؟

خدایا بزرگتر و حکیمتر از اونی که بدی بنده هاتو بخوای

آره بدی

نه واسه آدم خواب میزاره نه زمان نه مکان نه...  خدایا دیگه صبر ندارم دیگه نمی تونم

امید!!!؟؟؟ تا کی؟؟؟ تا چه حد؟ چند شبو آدم میتونه با دل گرفتگی و ناراحتی و چشم اشک بخوابه؟؟؟ خواب ببینه ..و ...

تو که مخلوقم هستی میدونی!!!نه!!!

فراموشی؟ به چه قیمتی؟؟ اصلا میشه؟ خدایا اگه میشد تا این حد نمی کشید کارم!!نه!!!

تو بگو چی کار کنم؟ چی کار باید می کردم که نکردم؟ چی کار نباید میکردم که انجام دادم؟

از سر درد دارم میترککم 

از بغض دارم خفه می شم

چیزی بگو

راحتم کن

ایمان ندارم؟؟ اگه نداشتم چند سالی میشد که این دنیا نبودم نه؟؟؟

چند ساله به خودم میگم ... حکمته؟ صبر کن؟ خدا بزرگه؟ بدی بندش و نمی خواد؟ و ...

باید چیزی و ثابت کنم که نکردم ؟ عشقم و؟ ایمونمو ؟ چیو؟ دیگه به چه قیمتی؟ خدایا بریدم

دوست داشتن که جرم نیست نه؟؟ هست؟؟؟ چرا معنی عشق و دوست داشتن واسه من شده تاریکی و شب و سر درد و خواب دیدن و حسرت و دل تنگی و بغض و اشکایی که با تصور تصویر محوی که تو ذهنمه چشمو میگیره اما نمیریزه

دارم دیوونه میشم

این سوال ها چرت بود خدایا؟ یا واقعیت؟ دیگه خودمم نمی شناسم

یکم نفسم باز شد

آخه خدایا ... خیلی دلم پز ار حرف هست اما به اندازه همین نفسی که الان باز شد میزارم فعلا تو دلم بمونه

خدایا شاید باورت نشه اما تازگی ها  از خوابیدن میترسم از بیرون رفتن میترسم از خودم میترسم

آره اما باز عشقی و که تو دلم دارم به همه اینا ترجیح میدم چون

زندگی میکنم و میسازم به همه اینا

می خوابم و میزنم به تاریکی و بهش فکر می کنم   

چون دیوونشم

چون دوسش دارم 

نوشته شده در 88/04/11ساعت 0:44 توسط M..B | |

بی قرار توام

و

در دل تنگم گله هاست

 آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست

نوشته شده در 88/04/10ساعت 21:15 توسط M..B | |

میبینی چه بی رحمانه ،

        گامهایت را بر تن آسمان کوبیدی!

هنوز جایش کبود است...

 و من هنوز نگاهم

            به ردپای خسته ی شبهاییست ؛

که بی بهانه برای آمدنت سحر شدند...

اما تو هنوز هم خود را پشت سایه ی شب پنهان کرده ای...

چرا...

نوشته شده در 88/04/05ساعت 10:40 توسط M..B | |

گریه نکن دل بیتاب از بی خبری
این شده عادت شبونه ی تو!!!
تا کی؟؟؟
بي خيال از اينجا رفتي
پشت سر نگاه نکردي
تو دلت نگفتي پس اون
همه خاطره چي ميشه!!!
آخه مگه من واست چی کم گذاشتم
عشق و دل و هرچی که از جوونی داشتم
...
تو نخواستي که بموني کنارم
پيش دل زارم
بدوني که من يه بيقرارم!!
بدوني که من چشم انتظارم!!
ندونستي با دلم چه کردي
تو نشوني از شباي سردي
تو نشوني از شباي سردي
نوشته شده در 88/04/02ساعت 0:29 توسط M..B | |

نوشته شده در 88/03/29ساعت 11:51 توسط M..B | |

نوشته شده در 88/03/29ساعت 11:23 توسط M..B | |

 
نوشته شده در 88/03/28ساعت 9:33 توسط M..B | |

سيه چشمي به كارعشق استاد،به من درس محبت يادمي داد

مراازيادبردآخرولي من،به جزاوعالم رابردم ازياد!!!!

نوشته شده در 88/03/27ساعت 22:25 توسط M..B | |

هیچ عاشقی از دویدن به دنبال معشوق اش خسته نمی شود

هیچ عاشقی از دوری ها دم نمی زند

هیچ عاشقی از تنهایی ها نمی هراسد

هیچ عاشقی تعنه ها را از معشوق به دل نمی گیرد

و هیچ عاشقی وصال را در سر نمی پروراند

فقط به دو امید

چشیدن تعم شرین دویدن ها و دورری ها و تنهایی ها و تعنه ها فقط به امید لحظه ای دیدن معشوق

و نپروراندن وصال در خیال فقط به امید خوشبختی و خوشحالی معشوق با دیگران

نوشته شده در 88/03/18ساعت 17:59 توسط M..B | |

دیدن تو گرچه از از دور           واسه من یه جور امید ِ

یه چیزی  مثل  یه جادو         که  بهم  رهایی  میده

این   مهمه  که میدونم         واسه من چقدر عزیزی

                    من که جام عشق و دادم

                     چه بنوشی     چه بریزی

نوشته شده در 88/03/12ساعت 18:35 توسط M..B | |

 
نوشته شده در 88/03/11ساعت 0:10 توسط M..B | |

بزن مطرب که امشب دلبرم مستانه میرقصد

               بت افسونگرم لب بر لب پیمانه میرقصد

بده ساقی شراب آتشین امشب خرابم کن

               که یار امشب به سودای دل بیگانه میرقصد

نوشته شده در 88/03/11ساعت 0:2 توسط M..B | |

وقتی هستی نيستم , وقتی نيستی هستم , وقتی هستم نيستی, وقتی نيستم هستی ای همه ی نيست شده ی هستی من, هستی من نيست می شود وقتی تو نيستی. چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی . شايد از هم نفسی با دل ما خسته شدی ...
نوشته شده در 88/03/08ساعت 23:34 توسط M..B | |

در سوت و کور ریل زمان ایستاده ام

   تاریک و روشن از هیجان استاده ام 

در گرگ و میش مبهم تردید ، تا هنوز

   بین یقین و شک و گمان ایستاده ام 

در امتداد قول و قرار همیشگی

   پای همان "همیشه بمان" ایستاده ام

من گردباد حادثه خیزم هنوز هم

   هر چند دیگر از دوران ایستاده ام 

رفتید و ابرها همه گرد آمدند و بعد

   باران گرفت و ... من پس از آن ایستاده ام

در شعله های داغ ترین های گم شده

   در انتظار همسفران ایستاده ام

در انتظار سبز شدن های بعد از این

   پشت چراغ قرمزتان ایستاده ام

من در کنار سایه ی خود ، دست برعصا

   تنها تر از خدای خود ایستاده ام

وقت غروب و ساعت رفتن به باد شد

   اما هنوز من نگران  ایستاده ام

نوشته شده در 88/03/03ساعت 23:18 توسط M..B | |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست